تنهاست عاشق است و بي نام بعد از سالها متوجه مي شود كه چشم هايي، پنهاني او را
زير نظر دارند. عشقي خفته كه چندين و چند
سال در پي اوست!
مينا خودش به من گفت.
مينا دختري است تنها كه مادر و برادرش را در كودكي از دست داده
است و با نامادري اش زندگي مي كند. پسري به نام فرهود عاشق اوست و از دور توسط
نامادري اش او را تحت نظر دارد. چرخ روزگار مي چرخد و با اتفاقات و وقايعي كه روي
مي دهد اين دو به يكديگر نزديك مي شوند و مينا به اين نتيجه مي رسد كه پيشنهاد
ازدواجي را كه رد كرده است مي بايست قبول كند چرا كه او را دوســت دارد و د رعين
حــال ازاو مي ترسد!!
!
بخوانيد وبدانيد كه احساس چه ها نمي كند؟؟؟؟؟؟؟